خرید بک لینک
یعنی قرار است بمیریم و آن حبّه حبّه قندِ لب هات به دل تلخی زده مان بماند؟

جواب آن همه تصویر که بی اتفاق، جایی بین زاده و نزاده، بود و نبود، کشیده شد، چه می شود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ساعت 4:16&nbsp توسط سوشیانت  | 

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 15:26

برای مرور ورق های گذشته، برای آنکه خوب به خاطرم بمانند، برای آنکه درس تو را بیست بشوم، به ایستگاهی آمدم که برای اولین بار خوانده بودمت.تمام اتفاقات را با جزئیات تمام در ذهنم تجسم دادم و دوباره همراهی کردم: از درب دانشگاه به دنبال کفش های قهوه ای ات آمدم.با دوستت حرف میزدی و دستت را هنگام صحبت بالا پایین میبردی. چند قدم که دنبالت آمدم، به ایستگاه که رسیدیم، در حالی که داشتی دنبال کارتت میگشتی و هنوز متوجه حضورم نبودی صدا زدم: خانم...؟مطمئن هستم که با شنیدن صدا ماجرا را کاملا فهمیدی. چرا که برنگشتی صورتم را ببینی و دست پاچه به گشتن ادامه دادی. تا اینکه رفیقت درآمد و گفت: "... با توئه". با لبخند تصنعی خوشحالی ات را از دیدنم نشان دادی اما نگرانی را از چشمانت خواندم.با دوستت خداحافظی کردی و مجبور شدی من را همراهی کنی.                                                      از خصایص عشق ساده و گذران است که پس از فروکش ناگهانی، تمام آن صحبت ها و حدیث ها که ناشی از یک داغی ابتدایی ست غریب و نا مانوس میشود. البته این را هم بگویم که تازگی با یک مدل عشقیِ جدید آشنا شدم که در این

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 15:26

گمان نکنم بتوانم به روشنی، احساسم نسبت به متروی گلشهرِ ساعت نُه شب را بیان کنم. تمام تلاش من برای آن که آن تصاویر سرد را با کلمه های سرخ مواجه کنم، بلکه رنگ از رخسارشان بپرد، کاری بیهوده بیش نیست. در یک جمله بتوانم بگویم، مسلما آنچه که بود، سکس با رئالیسم پوست کلفت و لخت شهر بود.+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 3:6&nbsp توسط سوشیانت  | 

برچسب: نویسنده: آناهیتا رحیمی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی